تبلیغات
وب سایت رسمی از گندمبان تا لکستان - آیت الله محمدحسن حجتی هرسینی

اسلایدر

آیت الله محمدحسن حجتی هرسینی
ارسال شده توسط gandomban . | ( نظرات )

آیت الله محمدحسن حجتی هرسینی از جمله علما و دانشمندان بزرگ و كم نظیری است كه از كودكی به دنبال كمال

 و خودسازی بود، زود خود را پیدا كرد و به دنبال مقصد خود لحظه‌ای غفلت را جایز نشمرد و با سرمایه‌ای از یك رویی و یك دستی به مراتب عالی علمی و عملی رسید. او از كسانی بود كه راز از كجا آمدن و به كجا رفتن را دریافته اند. رادمردی كه بزرگان او را چنین توصیف كرده‌اند؛ آیت الله گلپایگانی: «اگر كسی بخواهد آیت الله حجتی را بشناسد باید از من بپرسد تا مقام علمی و تقوایی ایشان را معرفی كنم. چون او سال ها با من محشور و هم بحث بوده است».

آیت الله اراكی: «از عصمت آیت الله حجتی سؤال كنید نه از عدالت ایشان»؛ آیت الله خوانساری: «آیت الله العظمی حجتی از صدیقین است»؛ آیت الله سید مهدی اخوان مرعشی: «آیت الله العظمی حجتی عالم بزرگواری بودند كه من مردی به علم و تقوای ایشان ندیده و یا كمتر دیده‌ام. من بارها دیدم كه مرحوم آیت الله العظمی حاج سید محمدتقی خوانساری بعضی از مسائل فقهیه را از ایشان می‌پرسیدند».

و مرحوم محمد شریف رازی كه خود او را از نزدیك دیده است درباره او در بخش دوم از كتاب خود كه درباره فضلاء و مدرسین حوزه علمیه می باشد می‌آورد: «از فضلاء نامی حوزه علمیه، معروف به فضل و تقواست كه از روز نخست طالب دین و دیانت و علم و شرافت بوده و از هر گناه صغیره و مكروهی اجتناب می‌نموده به طوری كه اهالی محل به ایشان عقاید عجیبی در استجابت دعا و عصمت ایشان دارند.[۱]

با این وصف نام او در بیشتر تذكره‌ها نیامده است. به راستی چه انسان های وارسته‌ای كه با كوله‌باری از علم و عمل در گوشه‌ای دور از چشم همه جز انجام تكلیف و وظیفه به چیز دیگری نیاندیشیده‌اند. بی شك اگر آیت الله حجتی هرسینی همان هنگام كه به اتفاق عالمانی چون اراكی و خوانساری بر عروه حاشیه زدند از قم هجرت نمی‌كرد جزء یكی از مراجع مطرح در عالم تشیع بود اما او خدمت به قوم و دین خود را بر همه چیز اختیار كرد. او گمنام زیست و هجرت كرد.

كوچه باغ های زندگی لبریز از عطر و صفاست. كسی كه طبق نقل توفیق ملاقات با امام زمان عجل الله و در عالم مكاشفه توفیق دیدار امام علی‌ علیه السلام را یافته بود. مرد علم و عمل، تقوی و زندگی، عرفان و سیاست.

تولد

ایشان در سال 1310 ه.ق مطابق با 1271 ه.ش در روستای تمرگ از توابع هرسین در خانواده‌ای متدین و مهمان نواز به دنیا آمد.[۲]

دوران كودكی

ایشان دوران قبل از بلوغش را چنین توصیف می‌كند: «از گناه و معصیت خودداری می‌كردند و هر عملی كه می‌فهمیدند گناه یا مكروه است مرتكب نمی شدم و بچه‌های همسال خود را هم از كارهای زشت و گناه منع می‌نمودم.از داخل زمین های كه شخم زده بودند عبور نمی‌كردم و با خود می‌اندیشیدم كه زمین زیر پایم سفت و كوبیده می‌شود و به ضرر صاحب آن و عدم رشد بذر می‌انجامد، هرگاه از جوی آبی عبور می‌كردم اگر ریگ یا سنگی از زیر پایم در آن نهر می‌افتاد یا باید همان سنگ یا ریگ را از آب خارج كنم یا آن قدر سنگ و ریگ از نهر خارج می‌كردم تا یقین كنم آن سنگ و ریگ از نهر خارج شده است و باعث پر شدن نهر و پس زدن آن نشود و هیچگاه حیوانات یا حشرات بی آزار را نمی‌كشتم و آزار نمی‌دادم و عجیب این كه حشره‌های گزنده هم به من آزار نمی رساندند حتی پشه و ساس. پدرم ثروتمند بود و گوشت و غذاهای دیگر به وفور در خانه ما بود اما به خوردن غذا چندان اهمیتی نمی‌دادم و غذای سهم خود را به بچه‌های بی‌بضاعت و همسایه‌های فقیر می دادم و می گفتم: من چرا بخورم و آن ها محتاج و آرزومند باشند و این بذل بخشش را محرمانه انجام می دادم.[۳]

لباس هایم را شخصاً می‌شستم. در آن زمان كه هر كس در خانه خود نان می‌پخت، از مادرم می‌خواستم كه قبل از پختن نان دست های خود را با آب خوب بشوید و اول با هیزمی كه خود از بیابان می‌آوردم ساج را گرم و سپس یك یا دو نان برایم بپزد آن گاه با هیزم های خودشان نان برای دیگران بپزد.

دوران بلوغ و تحصیل علم و كمال

در سنین بلوغ از یك فرسنگی هرسین برای كسب علم و شركت در نماز جماعت حاضر می شد و از محضر پرفیض مرحوم حاج سید احمد تفرشی كه معروف به امام هرسین شده بود كسب علم و معنویت نموده و نصایح و راهنمائی های ایشان را بكار می‌بستند. كراراً دیده می شد كه مرحوم سید احمد تفرشی نماز جماعت را مقداری تأخیر می‌انداخت، از ایشان علت را جویا شدند می‌گفت: آقای حجتی از راه دور می‌آیند، ما هم اندكی نماز را به تأخیر می‌اندازیم تا ایشان برسند و گاهی مورد اعتراض مردم واقع می شدند، ایشان هم به آرامی می گفت: كه آقای حجتی فرزند و جانشین من است.

رابطه مرید و مرادی آن قدر بین ایشان عمیق شده بود كه خود ایشان می‌گفتند: «آن قدر به آقای تفرشی علاقمند بودم كه گاهی عقب سر ایشان راه می‌افتادم و جای پای آن سید محترم را كه روی خاك نهاده بود نشانه می گذاشتم و در خلوت كوچه به دور از انظار مردم خاك پای او را بوسه می‌زدم».

به قول شاعر


گر میسر نشود بوسه زدن بر پایش × هر كجا پای نهد بوسه زنم بر جایش


ایشان آن قدر مقید بودند كه تمام نمازها را به جماعت بخوانند خانه آن ها در روستایی در یك فرسنگی هرسین بود در طول سال در زمستان و تابستان برای نماز جماعت به هرسین می‌آمدند و از او نقل می‌كنند: «در شبی از شب های زمستانی به تصور این كه وقت نماز نزدیك است به هرسین آمدم دیدم كه مردم خواب و در مسجد بسته است به ناچار در آن هوای سرد برای این كه از سرما خشكم نزند و وقت نماز برسد مشغول قدم زدن شدم».

خارق العادگی در نونهالی

ایشان در نتیجه آن همه تقیدها و بكاربستن نصایح و راهنمایی‌های استاد خود مرحوم سید احمد تفرشی در همان سنین نونهالی به مقامات معنوی می‌رسد. به طوری كه نقل می‌كنند: یك روز محمدحسن به اتفاق برادر بزرگ خود و چند تن از دوستان و رفقا در هرسین بودند می‌خواستند تا آفتاب غروب نكرده به روستا برگردند. محمدحسن می‌گوید: خوب است نماز مغرب و عشاء را به جماعت بخوانیم و بعد برویم همراهان محمدحسن می گویند: او به طرف مسجد راه افتاد و ما هم به طرف روستا حركت كردیم و چون می‌خواستیم تا شب نشده به مقصد برسیم لذا مسابقه تندروی با یكدیگر گذاشتیم، تا هر چه سریعتر خود را به منزل برسانیم، وقتی به منزل رسیدیم باكمال تعجب دیدیم كه ایشان قبل از ما رسیده‌اند و استراحت می كنند.

به او گفتیم: چرا نماندی نماز جماعتت را بخوانی و قبل از ما حركت كردی؟ گفت: «من نماز مغرب و عشا را به امامت آقای سید احمد خواندم و بعد حركت نمودم و خداوند از بركت نماز جماعت مرا از شما زودتر رسانید.» ولی ما باور نكردیم تا این كه روز بعد به هرسین بازگشتیم از مؤمنین اهل جماعت پرسیدیم، همه گفتند: دیشب فلانی در نماز جماعت شركت داشت و بعد از نماز عشاء با امام جماعت خداحافظی و از مسجد خارج شد. آن گاه باورمان شد و پی به مقام این نوجوان تازه بالغ بردیم و فهمیدیم ایشان با طی الارض این فاصله را پیموده‌اند.

هجرت به عتبات مقدسه

«بعد از این كه در خدمت سید احمد تفرشی مقدمات را در هرسین خواندم برای تحصیل بیشتر علم تصمیم تشرف به عتبات مقدسه گرفتم اما وقتی پدرم را از تصمیم خود آگاه كردم، با مخالفت پدر روبرو شدم و من هم بدون اجازه پدرم كاری انجام نمی دادم، لذا دست به دعا برداشتم و از خداوند توفیق تشرف به عتبات عالیات و خواستار رفع مانع شدم، طولی نكشید كه به من خبر دادند كه پدرت از روی درخت افتاده و مرده است وقتی این خبر به من رسید دلم می سوخت و گریه می‌كردم اما در باطن خوشحال بودم كه مانع برطرف شد و كسی كه مرا نهی كند مانند پدر و مادر ندارم و ان شاء الله موفقیت من حتمی است و فوراً تصمیم تشرف به عتبات مقدسه گرفتم ولی چون ملك و مال بسیاری از پدرمان به جای مانده بود و سهم الارث زیادی نصیبم می شد. برای آن كه علاقه و حب به مال دنیا مانع راهم نشود تمام سهم الارث خود را به برادر بزرگم ملا جان محمد بخشیدم كه هم فرزندان كوچكتر پدر را تصدی كند و هم برای پدر و مادر مقداری به مصرف نماز و روزه قضا و سایر خیرات و مبرات برساند و ضمناً ارث مادری خود را هم كه یك قطعه زمین بسیار بزرگ بود وقف قبرستان نمودم و بعد به خانه فامیل و بستگان و همسایگان رفتم و طلب حلالیت و رضایت نمودم.

در سال 1326 ه.ق برابر با 1287 ش تقریباً در سن 16 سالگی به اتفاق برادر بزرگم ملاجان محمد عازم عتبات مقدسه شدیم و در حوزه درس مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی رحمة الله علیه در سامرا مشغول تحصیل علوم دینیه شدیم و همزمان با عزیمت میرزا به كربلای معلی، من هم به كربلا رفتم و به قدری مورد علاقه و محبت میرزا واقع شدم كه هر مقدار پول از میرزا می خواستم بدون چون و چرا در اختیارم می گذاشت و من هم به مصرف طلاب محتاج می رساندم و لوازم مورد نیاز طلاب، از قبیل كتاب و سایر نیازمندی های زندگی و حتی برای طلاب جوان كه نیاز بهازدواج داشتند مخارج ازدواج آن ها را تأمین می كردم.

توجه و علاقه مرحوم میرزای شیرازی به من به اندازه‌ای بود كه بعضی گمان می‌كردند، من داماد حضرت آیت الله العظمی شیرازی هستم ولی در عین حال با آن كه این همه پول در دستم بود ولی در مصرف سهم امام علیه السلام احتیاط می‌نمودم. گاهی با گرفتن روزه و نماز استیجاری و گاهی با كارگری در ایام تعطیل ارتزاق می‌كردیم، برادر بزرگترم ملا جان محمد[۴] كه پس از چندی او هم در كربلای معلی به من ملحق شدند در روزهای پنجشنبه و جمعه كه درس بحث طلاب تعطیل بود در نخلستان ها خانه باغ هایی را كنترات می كردیم و از دست رنج خود ارتزاق می كردیم تا حتی الامكان از سهم مبارك امام علیه السلام مصرف نكنیم و به طلاب محتاج بیشتر برسیم.

در حدود دو سالی كه در كربلای معلی و نجف اشرف بودیم در بیشتر اوقات فرصت غذا پختن نداشتم لذا نان خالی می‌خوردم آن هم لقمه كوچك برمی‌داشتم و آهسته می‌خوردم كه خوابم نگیرد و در ضمن نان خوردن مطالعه 12 درس و بحث كه داشتم انجام می‌دادم و برای آن كه كج خلق نشوم چهل روز یك مرتبه یك یا دو سیخ جگر می‌خوردم - چون در روایت است كه: هر كس تا چهل روز گوشت نخورد، كج خلق می شود - در جنگ جهانی دوم در كربلای معلی در فشار زندگی قرار گرفتیم به طوری كه روزی چند دانه خرما به ما جیره می دادند و من قناعت می كردم و چند دانه را ذخیره می كردم و به بعضی از دوستان كه زن و بچه داشتند می دادم، در همان احوال چند روزی خرمای جیره بندی قطع شد و ناچار برای رفع گرسنگی راهی بیابان شدیم از گیاهانی مانند خبازه و خرفه كه كنار شط می روئید می خوردیم، اتفاقاً ملخ ها هجوم آوردند و همه را خوردند پناه به پوست انار و برگ های كاهو كه كنار كوچه‌ها می ریختند بردیم. از ضعف مانند اسكلت شده بودم و هرگاه برای تجدیدوضو حركت می كردم پاهایم می‌لرزید و دست به دیواری می‌گرفتم كه به زمین نخورم و هر لحظه احساس می‌كردم به مرگ نزدیكتر می‌شوم لذا مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی رحمة الله علیه به ما فرمودند: به ایران بروید والا از گرسنگی تلف می شوید».

حضور در نجف اشرف

آیت الله حجتی پس از فوت مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی تقریباً در 1312 یا 1313 شمسی به نجف اشرف مشرف می‌شوند. در فقه در درس آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی و آیت الله نائینی و در اصول در درس مرحوم آیت الله آقا ضیاءالدین عراقی حاضر شد و با كوشش و شایستگی كه از خود نشان داد توجه این اساتید را به خود جلب كرد و از نزدیكان و مقربان آن ها شد.

و در درس عرفان و اخلاق در درس مرحوم حاج شیخ مرتضی طالقانی و مرحوم شیخ علی زاهدی قمی و مرحوم آیت الله حاج سید عبدالغفار مازندرانی حاضر شد و از محضر فیاض آن ها خوشه‌ها چید به نحوی كه در ردیف شاگردان خاص آن ها قرار گرفت. آیت الله حجتی هر چند در درس هیچ یك از اساتید كلام و فلسفه و تفسیر حاضر نشده بود ولی در این علوم تبحر فراوان داشت.

در محضر اساتید

معظم‌له فرمودند: «شنیدم مرحوم آیت الله استاد بزرگ اخلاق آقا سید عبدالغفار مازندرانی دو جلسه درس اخلاق دارند یكی عمومی و یكی خصوصی كه سیار است و محل معینی ندارد و بدون اجازه ایشان كسی حق شركت در آن درس را ندارد لذا منتظر فرصتی بودم كه از ایشان اجازه شركت در این درس خصوصی را بگیرم، بر حسب تصادف هنگامی كه از حرم حضرت امیر علیه السلام بیرون می آمدم به مرحوم سید برخوردم. پس از عرض سلام از ایشان اجازه خواستم، ایشان لبخندی زدند و دست بر شانه من، فرمودند: خداوند شما را حفظ كند و رد شدند، متوجه شدم كه مرا به نحو لطیفی جواب كرده‌اند، لذا دلم شكست، برگشتم به حرم حضرت امیر علیه السلام، عرض كردم شما خودتان آگاهید و می‌دانید هدفم از تحصیل علوم دینیه این است كه خود را اصلاح كنم و آدم شوم و در سر هوس آقا شدن و غیر ذلك نداشتم، لذا به محضر شریف شما مشرف شدم كه عرضه بدارم چنانچه در من قابلیت نیست مرا جواب كنید تا به وطن برگردم، آقای سید عبدالغفار كه مرا جواب نمودند من الان به حجره می‌روم و می‌خوابم، در عالم رؤیا مرا آگاهی دهید تا تكلیف خود را بدانم.

به حجره آمدم و خوابیدم و از قضیه جز خدا و حضرت امیر علیه السلام كسی خبر نداشت، در عالم رؤیا دیدم كه حضرت تشریف آوردند و یك جلد كلام الله مجید به من مرحمت فرمودند بسیار خوش خط و زیبا بود بسیار خوشحال شدم. ناگهان با صدای درب حجره بیدار شدم و در را باز كردم، دیدم مرحوم سید عبدالغفار مازندرانی است و باعث تعجب آقایان طلاب شده بود چون سابقه نداشت كه ایشان به حجره كسی بیایند، به من فرمود اگر می‌توانی مقداری وقت خود را به من بدهی و با هم كنار شط برویم و صحبت كنیم كه مطالبی لازم است به شما متذكر شوم و بعد محل درس را به شما نشان دهم تا شركت كنید.

فرمود: شما شكایت مرا به حضرت امیر علیه السلام كردید، - از این جمله كه فرمود، فهمیدم كه ایشان رابطه‌ای نزدیك با حضرت امیر علیه السلام دارند چون بنده این قضیه را به كسی نگفته بودم و مستقیماً پس از گفتگو با حضرت امیر علیه السلام به حجره آمده بودم و خوابیده بودم و این خود كرامتی بود كه از مرحوم سید عبدالغفار مشاهده كردم - و فرمودند اولین درس این كه پس از انجام واجبات و ترك محرمات باید كه مكروهات را هم ترك كنید و امور مباح را هم به این نیت انجام دهید كه وسیله‌ای برای رسیدن به عبادت باشد، وقتی كه غایت كاری عبادت باشد مقدمه آن هم عبادت می شود و در نتیجه تبدیل به طاعت می‌گردد و مستحبات را هم حتی الامكان انجام دهید و مطالب ارزنده دیگری هم بیان فرمود و اجازه ورود و شركت در درس خصوصی خود را مرحمت فرمودند و ما هم در محافل پرفیض آن مربی بزرگ بحمدالله بهره‌های فراوان برده و كامیاب شدیم.[۵]

حاج شیخ مرتضی طالقانی:

مرحوم آیت الله حاج شیخ مرتضی طالقانی رضوان الله علیه كه در نجف اشرف در مدرسه آیت الله سید محمدكاظم، سكونت داشتند و همه كس را به حجره خویش راه نمی‌دادند طبق فرموده آیت الله حجتی گاهی شاگردان خود را هم پشت در حجره دربسته می‌گذاردند و گاهی دیده می‌شد كه داخل حجره رو به قبله نشسته‌اند و با خدای خود مشغول راز و نیاز هستند و سحرها با صدای بلند مناجات می‌كردند و مرحوم آیت الله حجتی مدت ها توفیق شاگردی این استاد اخلاق را داشتند.[۶]

آیت الله نائینی:

آیت الله حجتی از محضر این استاد بزرگ فقه و اصول بهره‌هایی كافی و وافی برده و بقدری نزد این استاد محترم بودند كه از مضمون نامه‌هایی كه مرحوم آیت الله نائینی برای ایشان نوشته‌اند، گویای این حقیقت است.

نمونه‌ای از زهد و توسل

تمامی اثاث و زندگی ایشان برای یك نفر قابل حمل بوده است، فرمود: اثاث زندگی من عبارت بود از چند كتاب درس و یك پتو و یك عدد فانوس چهار شیشه‌ای - كه بین راه كربلا به نجف شكست - و مختصر اشیاء دیگر، وقتی كه وارد نجف اشرف شدند و در مدرسه صدر حجره كوچكی گرفتند نه پولی داشتند و نه شهریه و نه با كسی آشنا بودند كه پولی قرض كنند، می فرمود: باز هم چند روزی با پوست انار و برگ كاهو و گاهی نان خشكی از كنار كوچه برمی‌داشتم و شستشو می‌دادم و می‌خوردم، تا این كه خدمت مولا علی بن ابیطالب علیه السلام شرفیاب شدم و عرض كردم: ای امام، من مهمان شمایم و شما خاندان كرم هستید «سجیتكم الكرم و عادتكم الاحسان» امیدواریم كه در آخرت كه كار صعب‌تر است به داد ما برسید این جا كه دنیاست و آسانتر است، از حضرت كمك خواستم و از طریق بازار بزرگ معروف به «تاریك» بازار به طرف مدرسه صدر حركت كردم، در بین راه در بازار سرپوشیده كسی كه او را نشناختم با من دست داد (مصافحه) و پولی در دست من نهاد، آن پول خرج شد.

باز هم در همان بازار به همان كیفیت پول رسید و بدین منوال مدتی نزدیك به شش ماه گذشت. گاهی عده‌ای از طلبه‌های رفیق را دعوت می‌كردم كه برای آن ها چیزی بخرم و من هم به اتفاق آنها چیزی بخورم، چون برای خودم بعضی خوراكی ها را نمی‌خریدم و هوای نفس می‌دانستم، لذا آن ها را دعوت می‌نمودم و پول زودتر تمام می‌شد، ولی دوباره فوراً پول می‌رسید و اگر قناعت می‌كردم دیرتر تمام می‌شد و دیرتر می‌رسید و گاهی كه می‌بایست پول برسد را هم، تغییر می دادم، می گفتم شاید كسی مرا دیده كه برگ كاهو و غیره برداشته‌ام لذا به من كمك می كند. باز هم در كوچه های دیگر پول می رسید.

می گفتم: اگر چنین باشد از كجا می‌داند كه من پول تمام می‌كنم و چند ماه كه گذشت یقین كردم حواله و عنایت مولا علی بن ابیطالب علیه السلام است كه گاهی عبا به سركشیده و گاهی بطور ناشناس به ما می رسد. پس از مدتی با افرادی آشنا شدم من جمله با آقازاده مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به نام آقا سید حسن - كه ایشان را در نماز سر بریدند با ایشان درس و بحث داشتیم - گویا ایشان به پدربزرگوار خود می گویند كه من شهریه ندارم و والد ایشان ما را دیدند و از من خواهش نمودند و اصرار زیاد كردند كه هرگاه بی پول شدی به من بگوئید. بنده هم برای این كه خواهش برادر دینی را باید قبول كرد متأسفانه پولم تمام شد به ایشان برخورد كردم. به ایشان عرض كردم كه الان پول ندارم. ایشان فوراً پول به بنده دادند، دیگر آن حواله تعطیل شد و كسی به من چیزی نداد و هر وقت پولم تمام می‌شد به آیت الله اصفهانی عرض می‌كردم و هیچ گاه ایشان كوتاهی نكردند. حتی گاهی كه خودشان پول در دست نداشت مرا به منزل می‌برد و مقداری پول خرد در دامن ریخته و می‌آورد و می‌فرمود كه پول نداشتم از قلك بچه‌ها قرض نموده‌ام و به بنده با خوشرویی مرحمت می‌كردند.


ادامه مطلب 



می توانید نظرات خود رااینجا بنویسید*-*-*-*وارد کردن ایمیل الزامی نمیباشد.
Foot Problems 1396/05/16 15:36
Usually I do not read post on blogs, but I would like to say that this write-up very forced me to try and do so!
Your writing taste has been surprised me. Thanks, quite nice article.
Foot Complaints 1396/05/9 08:27
Unquestionably consider that that you said. Your favourite justification appeared to
be on the web the simplest factor to have in mind of.
I say to you, I definitely get annoyed whilst folks consider issues that they
just do not know about. You controlled to hit the nail upon the highest
and defined out the whole thing without having side-effects ,
other folks could take a signal. Will probably be again to get more.
Thank you
What causes burning pain in Achilles tendon? 1396/05/6 17:28
Hi to every one, the contents existing at this web site are genuinely amazing for
people experience, well, keep up the nice work fellows.
How you can increase your height? 1396/05/6 08:43
Remarkable! Its actually awesome piece of writing, I have got much clear idea concerning from this article.
manicure 1396/02/14 00:09
I used to be recommended this web site via my cousin. I'm no longer positive whether
or not this submit is written by means of him as nobody else
recognise such unique approximately my problem.
You are incredible! Thanks!
manicure 1396/02/11 18:45
Good day I am so thrilled I found your web site, I really found you by mistake, while I was searching
on Askjeeve for something else, Anyways I am here now and would
just like to say thanks a lot for a tremendous
post and a all round enjoyable blog (I also love the
theme/design), I don't have time to go through it all at the minute but I have saved
it and also added in your RSS feeds, so when I have time I
will be back to read much more, Please do keep up the fantastic work.
manicure 1396/01/20 11:04
I all the time used to read paragraph in news papers but now
as I am a user of web so from now I am using net for content, thanks to web.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
سوال: پیشرفته ترین شهرستان مننطقه لکستان کدام شهرستان میباشد؟ (فرهنگی،اقتصادی،علمی ،ساختار شهری و... )







وب سایت رسمی از گندمبان تا لکستان

آمار واطلاعات سایت
محل درج تبلیغات

وب سایت رسمی از گندمبان تا لکستان

وب سایت رسمی از گندمبان تا لکستان

کانون تبادل افکار مردم لک زبان

اخبار و روزنامه های امروز
پر بازدیدترین مطالب سایت

کد پربازدیدترین

نظرسنجی واشتراک گذاری

پشتیبانی

تصویر ثابت